دوستْ جان


داستان اینبار در دو راهی احساس و وظیفه اتفاق میافتد، جایی که باید بین بدنامی و انجام وظیفه یکی را انتخاب کنید. و اینجا با مهمترین تصمیم زندگیتان روبرو می شوید. زمانی موضوع دردناک میشود که در این راه، شاگرد و کسی که از اعماق قلبتان دوستش دارید، در طرف مقابلتان قرار دارد و حالا این وظیفه شما است که اخرین درس مهم زندگی را به او بیاموزید. در "متالگیر۳" صحنهای هست که هر بار به تماشای ان مینشینم بیاختیار بغض گلویم را میگیرد. زمانی که "اسنیک" برای اولین بار با "سوکولوف" رو به رو میشود و او را از دست سربازان روسی نجات میدهد؛ در ادامه و در مسیر جنگلی زیبا، در عبور از پلی چوبی و معلق بر روی رودخانه، با صحنهای رو به رو میشود که حتی در رویاهای خود نیز نمیتوانست ان را تصور کند؛ رییس و مربی سابق او به نیروهای "ولگن" ملحق شده است. اسنیک با رییس درگیر میشود و ˮکوجیماʽʽ سخاوتمندانه ما را به دیدن تقابل استاد و شاگرد دعوت میکند.
رییس برای وطناش از همه چیز حتی از عزیزترین و نزدیکترین انسان به خود نیز میگذرد و این، به قیمت خراب شدن بُتی تمام میشود که در تمام سالهای اموزش به اسنیک، برای او ساخته است. اوج این صحنه دراماتیک زمانی رقم میخورد که اسنیک مانند گذشته دستاش را برای کمک به سوی رییس دراز میکند، اما رییس نه تنها به او کمک نمیکند بلکه در حالی که دست اسنیک را میشکند او را از روی پل به درون رودخانه پرت میکند. ذهن اسنیک پر است از سوالهای بی جواب. مگر چه شده که رییس که نماد وفاداری به میهن است حالا در جبهه دشمن قرار دارد؟ اما گاهی برای رستگاری و برای رسیدن به هدفهای بزرگتر باید بعضی چیزها را از دست داد. یادتان هست "فرودو بگینز" چطور در پایان فیلم انگشتاش را از دست داد؟ چشم اسنیک را چطور؟ و اینها چیزهای کوچکی است و در مقایسه با ایستادن در مقابل کسی که دوستاش دارید اصلا به حساب نمیاید. مگر میشود انسان روزی عشقاش را فراموش کند؟ "دشت گل" اخرین جایی است که رییس را در لباس سفید ملاقات خواهید کرد. گویی او نیز میداند اینجا اخر خط است و اغاز رستگاری. و شما در لحظهای که تا پایان دورانی که بازی میکنید، هرگز فراموش نخواهید کرد، با شلیک یک گلوله، به زندگی رییس پایان خواهید داد و به ظاهر پیروز میشوید. اما زمانی متوجه حقیقت میشوید که دیگر دیر شده است:رییس نه تنها به کشور خیانت نکرده است، بلکه ماموریتی را به عهده گرفته، که پایاناش مرگ و بدنامی است. و حالا ما در پایان بازی، وقتی بر مزار رییس حاضر میشویم تنها یک جمله از او را به خاطر میاوریم: "وفاداری تا انتها".

راستش را بخواهید دوست داشتم راجع به ایوا(Eva) هم بنویسم که ماند برای بعد
نکته: قرار است بازسازی شمارهی سوم متالگیر، بر روی کنسول دستی سه بعدی نینتندو(3DS) منتشر شود.

قصه همان قصه همیشگی است اما این دفعه فرقش این است که با "یکی بود یکی نبود" شروع نمیشود .زیرا داستان در مورد دو نفر است و وقتی هر دو باشند ادامه پیدا میکند ،نه وقتی یکی باشد و ان دیگری نه . پس حالا اینطور شروع میشود که :یکی بود ان یکی هم بود ،اما "ان یکی" نمیدانست که "این یکی" چقدر دوستش دارد .این یکی خیلی دلش گرفت چون هیج جوری نمیتوانست دل ان یکی را بدست بیاورد . ان یکی هم این یکی را فراموش کرد .پس تا اطلاع ثانوی داستانی برای تعریف کردن نیست ،چون نه این یکی هست نه ان یکی...
در تمام این سالهای لعنتی ،احمق بودم که حرفهایشان را باور می کردم .انقدر از ان طرف دیوار برایم تعریف کردید که حالا وقتی به زور شما لعنتی های بی ابرو از ان گذشتم ،تنها کاری که از دستم برمی اید این است که برای کارهای کثیفتان طلب امرزش کنم .
در تمام این سالهای لعنتی ، گاهی ، وقتی به پشت سرم نگاه می کنم رد پایی نمی بینم .چرا رد پاهایم را پاک می کنی؟
در تمام این سالهای لعنتی نه اهل چیت و کد بوده ام نه اهل ترینر .تا اینجای بازی را هم خودم امده ام .منتظر اپدیت داشبوردت نباش ، فردا شاید دیگر دیر شده باشد . هیچ وقت عشقم را کرک نکردم .این یکی را دیگر نسخه اورجینال استفاده میکنم . میخواهی امتحان کنی؟ ببین چطور به سرور اصلی هوایت وصل میشوم ....
تو از کنار قلب من ساده گذر کن
خدا باهام بهم زده، ازم حذر کن
دست منو گرفته بود، ازش گذشتم
جاده به انزوا رسید من بر نگشتم …
راستش باید اعترافی بکنم ،اینکه زندگی اصلا لذت بخش نیست . در واقع تمام خوشی ها و لحظاتی که فکر میکنیم شاد هستیم ،همه و همه درد هایی است که لذت بخش است . زمانی که در جمع کسانی هستید که دوستشان دارید در واقع این لذت درد کشیدن است که باعث میشود فکر کنید خوشبخت هستید .در زندگی فقط یک احساس جریان دارد و ان هم غم و تنهایی است . این لذت غم و تنهایی است که گاهی باعث شادی شما میشود. تمام افریده های زیبا انسان را غمگین میکنند . اصلا تا از زیبایی غمگین نشوید ،نمیتوانید از دیدنش لذت ببرید .تنها چاره شما این است که این تصاویر را در گوشه ای از ذهنتان مخفی کنید تا در اینده از به یاداوردنشان حسرت بخورید .اگر قرار بود همه چیز را فراموش کنید ، دیگر چه دلیلی برای احساس گناه و حسرت وجود داشت ؟ حافظه بزرگترین مجازات کننده شماست . شما هیچ وقت در قاب خاطره هایتان نیستید . همیشه فقط یک قاب تکنفره از چیزها و ادمها را به یاد میاورید که از داخل قاب شما را سرزنش میکنند . به خاطر اینکه شما انجا نیستید . تا ابد همینطور است . انسان محکوم به درد کشیدن است . درد هایی که گاهی لذت بخش است . دوست دارید تمام لحظات و زیبایی ها را جایی منجمد کنید ، تا هر وقت خواستید به سراغشان بروید و انها را مانند روز اول تازه و شاداب بیابید . زندگی هیچ وقت برای شما متوقف نمیشود .اما زندگی در ذهن شما متوقف میشود ، برای تمام لحظات زیبا ، برای تمام کسانی که عاشقشان بودید و هیچ وقت فرصت گفتنش را نداشتید و برای تمام خاطراتی که دیگر هیچ وقت تکرار نمیشوند. و یا شاید برای چهره هایی که هرگز فراموش نخواهید کرد و پای ثابت کابوس هایتان خواهند شد . کابوسی لذت بخش ...
این یادداشت تو شماره 100 "دنیای بازی" از من چاپ شده.
"روباه گفت:ادم فقط از چیزهایی که اهلی کند میتواند سردراورد .انسانها دیگر برای سر دراوردن از چیزها وقت ندارند.اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند ، ادم ها مانده اند بی دوست ...تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن" شازده کوچولو- انتوان دوسنت اگزوپری
یادم هست زمانی "اثر جرمی2 "و "عصر اژدها" را شروع کردم که با تراژدی رفتنت مواجه شدم . به هر حال هر دو عنوان نقش افرینی منحصر بفردی بودند که می توانستند مرا صدها ساعت سرگرم کنند , تا شاید تسکینی باشد بر رفتنت بر نبودنت که شاید جای خالی تو را برایم پر کنند . صبح تا شب از دور تو را نگاه می کردم و از شب تا صبح با هیولا و اژدها درگیر بودم و کهکشان ها را برای یافتن نشانی از تو می پیمودم . به یادت تمام گردنبند ها را به "موریگان" دادم و تمام حرفهایی که قرار بود به تو بزنم را به او گفتم . اوقات فراغتم را در نورماندی با "تالی" گذراندم و به او گفتم از اینکه از دو نژاد مختلف هستیم نگران نباشد چرا که این "عشق " است که ما را تا اخر کنار هم نگه خواهد داشت. بار اول ..دوم .. بازیها تمام شدند اما تو برنگشتی . تصمیم گرفتم به ندای وظیفه پاسخ دهم . جنگ بود .اسلحه و گلوله و صدای ناله زخمی ها که با نا امیدی کمک می خواستند .فکر می کردم در میان اتش و گلوله دیگر فرصتی برای فکر کردن به تو نباشد .اما اشتباه می کردم .رویای اولین روزی که تو را دیدم به این راحتی دست از سرم بر نمی داشت , چه در میدان جنگ و چه در میانه کشف راز جزیره میمون.یاد داستان ساخته شدن اولین بازی ماجرایی افتادم.william crowther کارمند شرکت BBN وقتی همسرش pat به همراه بچه هایش او را ترک کردند تصمیم گرفت با ساخت بازی متنی advent همسر و فرزندانش را به خانه برگرداند . بازی طرفداران زیادی در سرتاسر امریکا پیدا کرد و همه را با ژانر و تجربه جدیدی در بازیهای رایانه ای اشنا کرد اما چه فایده دیگر هیچ وقت خانواده اش به خانه برنگشتند .
مدتها بود که تصمیم داشتم به سایلنت هیل برگردم تا دوباره با کابوس هایم روبرو شوم .پس "جیمزساندرلند" شدم تا شاید در هزارتوهای دهشتناک و غمگین سایلنت هیل تو را پیدا کنم .اما واقعیت دیگری را فهمیدم :اینکه روزهای خوب گذشته هرگز باز نخواهند گشت حتی در پایان های متعدد بازی . جیمز را با وجدانش تنها گذاشتم و به سفری اجباری به "برایت فالز " رفتم بلکه ردی از تو را در لا به لای صفحات پاره شده کتابم بیابم , اما جز ردی از "اوریگامی کیلر " چیز دیگری نیافتم.انقدر عجله داشتم که حتی فرصت نکردم چتری را که هر دو زمانی زیر ان قدم می زدیم را از خانه بردارم .باران شدید بود , بسیار شدید .انقدر که خودم و رویاهایم باهم خیس شدیم .تازه متوجه شدم چرا بعضی از بازیها اینقدر در خاطرمان مانده است و انقدر نوستالژیک است که با شنیدن اسمشان و غرق شدن در خاطرات سالهای دور , اشک در چشممان جمع می شود . سازنده ها هم همین دغدغه ها را دارند . انها هم قسمتی از عشقشان را به بازی ای که مشغول ساخت ان هستند هدیه می دهند. "گریم فندانگو" را یادتان هست ؟ "فاینال فانتزی" را چطور؟ یاد اریس افتادید نه ؟ حاضرم قسم بخورم شما هم در مراسم خاکسپاری اش اشک ریختید و بعدها غمگینی نگاه کلود را درک کردید. با شنیدن جمله "وفاداری تا انتها " چه داستانی را به خاطر می اورید؟ درست است اما در ان لحظه همه ما چاره ای جز شلیک به رئیس نداشتیم . حالا فکرش را بکنید چند نفر از میان ما که از قضا عاشق بازیها هستند و گذار از نسل های مختلف این صنعت را دیده و لمس کرده اند , بخواهند برایمان از "دنیای بازی" بگویند و مارا از لذتی که از بودن در این دنیا می برند شریک کنند.حدس بزنید نتیجه چه خواهد شد ؟ مجموعه ای از بهترین هایی که می شود راجع به دنیای بازی خواند .ترکیب بی نظیر عشق و بازی . همین است که وقتی بعد از سالها به نقدی از منتقد محبوبم سر میزنم به اندازه همان موقع از خواندنشان لذت می برم . احساسی شبیه به چیزی که در کتابهای "جان کریستوفر" جریان دارد. تلفیقی از غم و لذت.
بازیها تمام می شوند .غول اخرها یکی بعد از دیگری از پا در می ایند..هر روز بازی جدیدی به بازار می اید و همین داستان تکرار می شود .تمام "اچیومنت ها" و "تروفی ها " را گرفته ام . حالا تیر تمام اسلحه هایم بی نهایت است . زره ها و شمشیرها را هم کنار گذاشته ام برای روز مبادا. اما عزیز من تو که نباشی هیچ کدام از اینها را نمی خواهم. ارشیو بازیهایم را از من بگیر .کنسول بازی ام مال تو. تمام سیوهای ارزشمندی که در تمام این سالها ذخیره کرده ام را یکجا پاک کن . شب ها خواب اتاق 302 را میبینم و وقتی از خواب میپرم، همه ترسم از این است که تو هم مانند "اریس" در پایان دیسک اول ، من را برای همیشه تنها بگذاری. یادم هست روزی به همه گفتم : بازیها و کتابهایم جای تو را تا ابد برایم پر خواهند کرد. زمان چه زود می گذرد ."بازی زندگی" هم که تمامی ندارد. هر روز بسته های الحاقی جدید روندش را سخت تر و طولانی تر می کنند . دیگر نمی توانم تکنفره بازی کنم . برگرد تا ادامه این مراحل سخت را دونفره بازی کنیم.
گر می گدازد یا می نوازد
من عاشقم وز قهر و نازش خرسندم
با موی او ، پیوسته باشد پیوندم
شمعم میان اشک و آتش می خندم
لب از شکایت ها می بندم
نمی دانم تا به حال این احساس به شما دست داده است که هرکاری که تا کنون انجام داده اید(به جز موارد اندک,بسیار اندک) همه اشتباه بوده اند؟ احساس میکنید احمق ترین ادم روی زمین هستید . دوست دارید تغییر کنید اما ناگزیر باز تسلیم میشوید. به هر دری می زنید تا از نو شروع کنید اما باز ...
ممکن است در جستجویتان "سینما زندگی" را یافته باشید یا این ادرس را تایپ کرده اید به هر حال مجبور نیستید این مطالب نخ نما و بی مصرف را بخوانید .کانال را عوض کنید و سری به وبلاگ های جوک و چیستان بزنید . "سینما زندگی" و نویسنده پستهایش را به حال خودشان رها کنید . نا امید نیستم اما دلیلی هم برای امیدواری نمی بینم.
دیشب بعد مدتها دوباره یه فیلم درست و حسابی دیدم . "کشتی گیر" ساخته دارن ارنوفسکی . فیلم جذاب و خوبی بود و با حال و هوای این روزهای من بسیار سازگار! راستش یه مجموعه از فیلمهایی که مدتها دنبالشون بودم گیر اوردم و فقط می مونه اینکه چطور اینهمه فیلم رو ببینم. مدتی بود که اصلا حال فیلم دیدن نداشتم و حالا باید به نوعی جبران کنم!
امروز بعد از ظهر "مدال افتخار" تموم شد . بازی خیلی کوتاه بود و تا اومدیم گرم بشیم تموم شد بعدش رفتم سراغ بخش چند نفره بازی که چون کرک بازی برای وارد شدن به سرور درست نبود, نشد بازی کنم البته فکر کنم باید یه سری برنامه جدا هم نصب کنم تا بشه انلاین بازی کرد.
از کلاس "برنامه سازی پیشرفته" هیچی نمی فهمم . من نمی دونم وقتی یکی دانشجوی دکتراست یعنی دیگه می تونه درس بده؟ طرف دست چپ و راستش قاطی می کنه بعد می خواد تو دانشگاه درس بده .
راستی در راستای حمایت از بازیهای ایرانی بازی "گرشاسب" پیش خرید کردم که امیدوارم به موقع به دستم برسه.
خوب دیگه تا پست بعد خدانگهدار!!!انسانها دو دسته اند .دسته اول کسانی هستند که برای راحت زندگی کردن افریده میشوند و دسته دوم کسانی هستند که برای راحتی دسته اول افریده میشوند.
نیمی از من : بابا بیا برو دنبالش،پیداش کن،باهاش حرف بزن... تو که میدونی اگه باشه زندگیت بهتر میشه،تو که میدونی با داشتنش از این بی حالی و نا امیدی درمیای،تو که میدونی این روزها که حالت خوش نیست بهش اختیاج داری ...عزیز من مگه بقیه چیکار میکنند؟ چفدر سخت میگیری...داری هر روز بیشتر به خودت و زندگیت گند میزنی...یه نگاه به وبلاگت بنداز ....همش میای از این پستهای مسخره مینویسی..یه نگاه به خودت بنداز میبینی با این حرفها چه بلایی سر خودت اوردی....چرا اینقدر مسئله رو بزرگ میکنی.
نیمه دیگر من: مگه به همین راحتی هاست...تو هم داری فیلم درمیاری .تنبلی و بی حوصلگیت رو داری گردن اون میندازی.هر بلایی سرت بیاد تقصیر خودته.خوبه باز یه بهانه گیر اوردی. بقیه؟ به تو چه که بقیه چیکار میکنند.شاید بقیه.....اینقدر یه طرفه قضیه رو بزرگ نکن.بیا برو پسرجان این کارا عاقبت نداره.
من:دیگه خسته شدم.
راستش اصلا فکرش رو نمیکنی . وقتی میفهمی هنوز حالیت نیست.اما به هر حال پیش اومده.
مادربزرگ فوت کرد .امروز صبح زود.
شب قبل خوشحال ،کادوهای تولدت را میگیری و امروز عزیزت را از دست میدهی .امیدوارم منو ببخشی. خیلی بیشتر باید میومدم خونت.باید بیشتر پیشت میموندم.ولی دیگه دیر شده...
بهشت که رفتی سلام ما رو هم برسون.از همه چی خلاص شدی .....از همه چی ..
فکرش رو نمیکردم بعد از پستی راجع به تولد مطلبی در مورد مرگ بنویسم.
روحت شاد
نه حرفی برای گفتن است،نه گوشی برای شنیدن.نگاه ها از هم دزدیده میشود .سرها همه پایین است،تا مبادا کسی از رازت با خبر بشود،چشم ها دروغ نمی گویند....
هر روز ادم ها و تصاویر مختلفی را میبینیم، گاهی پیش میاید که در یک لحظه چنان قاب زیبای تکنفره ای از ادم ها و اطرافشان میبینیم،که اگر دست خودمان بود دوست داشتیم تا ابد ما را با ان لحظه تنها بگذارند. اما زندگی همین است لحظه هایی که هر گز برنمیگردند... تکیه هایی که جا میمانند....احساساتی که گم میشوند...و نگاه هایی که از هم دزدیده میشوند،تا مبادا چشم هایت پرحرفی کنند.
این هم اخر این ترم ،فقط مانده است چندتا امتحان کذایی که پرونده این ترم هم بسته شود.درست است چیزی از جهت جریان و سیملوله و اینها نفهمیدم امادر عوض جهت خیلی چیزها و اصل های مفید دیگری را یاد گرفتم .اینکه بزرگتر که میشوی دلتنگتر میشوی ،بزرگتر که میشوی باید جا بگذاری و بروی و با قاب های دوست داشتنی زندگی ات تنها بمانی. احساس میکنم در این چند وقت به اندازه چند سال بزرگ شدم...
هزار جهد بکردم که یار من باشی/مراد بخش دل بیقرار من باشی چراغ دیده شب زندهدار من گردی /انیس خاطر امیدوار من باشی چو خسروان ملاحت به بندگان نازند/تو در میانه خداوندگار من باشی
راستی همین جا از یه بنده خدایی که شاید با حرفهایم ناخواسته او را رنجانده باشم،معذرت خواهی میکنم.شاید روزی "سینما زندگی" را پیدا کرد و این حرفها را ببیند.
یا حق.
سینما سینماست اما برای من و خیلی های دیگر سینما زندگیست .پنجره ای به دنیاهایی که دوستشان داریم تجربه دنیاهایی که از ان ها متنفریم و لمس احساساتی که از تجربه انها در دنیای واقعی عاجزیم.هر روز به "سینما پارادیزو" میرویم و به همراه سالواتوره عاشق میشویم .از سرزمین میانه میگذریم و راهمان را به سوی موردور و کوه نابودی پی میگیریم.گاهی "راننده تاکسی "می شویم و در خیابان ها با نوای ترومپت گاز میدهیم."وکیل هادساکر"میشویم به بزرگ ترین فرار ها دست میزنیم و در شاوشنگ به رستگاری میرسیم. همگی "متولد چهارم جولای" هستیم بی دلیل شورش میکنیم و همیشه در"مخمصه"میافتیم .از زندگی "فارغالتحصیل" میشویم و شب ها به "باشگاه مشت زنی" میرویم و به "روشنایی های شهر" چشم میدوزیم. به "محله چینی ها میرویم بر فراز اشیانه فاخته پرواز میکنیم صورتمان را زخمی میکنیم و "سلطان کمدی" میشویم.با چشمانی کاملا بسته با "ادوارد دست قیچی"همراه میشویم و به "مسیر سبز" میرسیم. "حرفه ای" میشویم و تنها به اندازه "21 گرم" از زندگی سهم میبریم... در حیاط خانه "مادر" دور هم جمع میشویم و به تماشای "روسری ابی "مینشینیم. با حاج کاظم به "اژانس شیشه ای" میرویم. با ترانه باز پانزده ساله میشویم و با "لیلا" و ............
بعد از مدتها میتوانم قسم بخورم زیباترین و قشنگترین موجوداتی که خدا افریده است را میشناسم. زیبایی در همین نزدیکی است گاهی فقط کافی است تا چشمانم را ببندم تا از جاودانگیاش سیراب شوم.
اخر هم اینکه:
دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود دل که از ناوک مژگان تو در خون میگشت باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود
حال هیچی رو ندارم نه فیلم نه کتاب نه بازی ..نمیدونید چقدر دلم برای کتاب خوندن تنگ شده .همین الان سه چهارتا بازی جدید هست که هر کدومشون رو یه جایی از بازی ذخیره کردم و بعد ولشون کردم .تازه نسخه دی وی دی چندتا فیلم هم دستم رسیده که هنوز حال دیدنشون رو ندارم .
بهترین خاطراتم از فیلم هایی که از تلویزیون پخش می شد مربوط هست به سری اول "سینما1" که از شبکه اول پخش می شد ."نمایش ترومن" "مسیر سبز" "رستگاری در شاوشنگ" "به نام پدر" "دور افتاده" "رونین" بعد هم میرسیم به ویژه نوروز 84 برنامه سینما1 "شجاع دل" "من سام هستم"و... که میدونم دوستداران سینما خاطرات زیادی رو با "محمد حمیدی مقدم" و برنامه سینما1 دارند.هنوز تیزر فیلم نمایش ترومن یادم هست:"نمایش ترومن فیلمی از پیتر ویر برنامه این هفته سینما1 ". یه دوره ای هم مثل الان سینما4 فیلم ها رو بر اساس ژانر پخش میکرد "متولد چهارم جولای" "اینک اخرالزمان" "جوخه" در ردیف فیلم های جنگ جهانی و در ژانر معناگرا فیلم هایی مثل "چه رویاهایی میایند" "سنجاقک" و... به هر حال هچ وقت این خاطرات رو فراموش نمیکنم .
باور کنید این روزها از پدر و مادرم خجالت میکشم .هر ترم پول میدن برم دانشگاه لعنتی درس بخونم منم چندتا چندتا واحدها رو میفتم ....
چند وقتی هست درگیر یه داستانی شدم سر و تهش معلوم نیست با خودم گفتم اگه تا اخر 3شنبه همه چی تموم شد و این داستان به اخر رسید که هیچ وگرنه برای همیشه بی خیال میشم .چه گیری کردیم ها !! از کار و زندگی و تحصیل!! افتادیم ... باور کنید دیگه تحمل ندارم دیگه چقدر صبر .. اصلا چرا باید حالم بد باشه این همه چیز خوب این همه کتاب و بازی و فیلم .. این همه اهنگ و موسیقی خوب چرا هیچ کدوم نباید حال بده ؟ چرا هیچ انگیزه ای نیست ...چرا .. چرا.. جرا ..امروز سر امتحان فیزیک2 خیلی دلم گرفت کاش ردیف اخر نشسته بودم .....
یاد اخر فیلم "هفت" به کارگردانی دیوید فینچر افتادم جایی که مورگان فریمن میگه: ارنست همینگوی در جایی نوشته" دنیا جای زیبایی است و ارزش مبارزه و نبرد رو داره"....من با قسمت دوم موافقم.
![]()
سلام این اولین پست "سینما زندگی"هست .نمی خوام خیلی غمگین باشه اما به هر حال چند وقتی است حالم بد جوری گرفته .کلی کتاب و فیلم و بازی مونده که به هیچ کدوم نمی رسم تازه درس و دانشگاه که بماند .همین هفته بعد سه تا امتحان دارم که هیچ کدوم رو نخوندم اصلا وقتی می خونم حواسم جمع نیست و هیچی نمیفهم.راستش این روزها شدم "تراویس بیکل"فیلم راننده تاکسی حالا اینکه من بهتر بازی می کنم یا رابرت دنیرو بماند برای بعد .فقط اون تاکسی زرد رنگ تراویس را کم دارم وگرنه فیلمنامه اقای "شریدر" سکانس به سکانس مثل زندگی روزمره ای هست که من دارم فقط سراغ دختری که تراویس در ان ستاد انتخاباتی بهش علاقه مند میشه رو نگیرید که اشکم درمیاد .ولی خوب سلیقه فیلم دیدنم با تراویس فرق میکنه و یه موقع مردم رو به دیدن فیلم های پورنو دعوت نمی کنم .
خودم موندم چیکار کنم .قبلا وفتی دلم می گرفت کمی "سایه کالاسوس"بازی میکردم یا سری به کتابهای محبوبم میزدم .اما به دلایلی می ترسم سراغ کتابهای "جان کریستوفر" برم .نمیدونم سه گانه "شهریار اینده"رو خوندید یا نه ؟ کسایی که کتابهای جان کریستوفر رو خونده باشن با حس عجیب این کتابها اشنا هستن .درسته که این کتابها به اصطلاح برای مخاطبین نوجوان نوشته شده اما هر کسی تو هر سنی میتونه با اون ارتباط برفرار کنه .حتی اگه بعد از گذشت سالها هم سراغشون برید انگار چیزی از وجودتون رو بین صفحاتش جا گذاشتید.لعنتی وقتی هم نوستالژی سالهای دور اومد سراغت دیگه نمیشه کاریش کرد .اصلا اگر ادم خاطره بازی باشید زندگی سختی دارین .هرکاری میکنید و هر چیزی که میبینید و میشنوید بالاخره یه جوری میرین تو گذشته ...تراویس هم از همه چیز خسته شده بود ...
اصلا با دانشگاه رفتن حال نمیکنم البته ترم پیش اینجوری نبود اصلا نفهمیدم کی تموم شد بهترین کلاسی هم که ترم پیش داشتم ادبیات بود . اما این ترم با اینکه دو روز تو هفته تعطیلم اما انگار همیشه خسته ام .یه چیزی ناراحتم میکنه یه احساسی که نمیشه بعضی کلاس ها رو تا تهش تحمل کرد . اخر این پست رو هم با یه شعر از قیصر امینپور که خیلی دوست دارم تموم میکنم تا شاید کسی که ....
"قطار میرود / تو میروی / تمام ایستگاه میرود / ومن چقدر ساده ام / که سالهای سال / در انتظار تو / کنار این قطار رفته ایستاده ام /و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام "